محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3831
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هماكنون سواران در راه روانند و كسى كه آنها را در دشت ديده آمده است . حجاج كس پيش وليد فرستاد و قضيه را به دو خبر داد . يزيد برفت تا به فلسطين رسيد و به نزد وهيب بن عبد الرحمان ازدى فرود آمد كه به نزد سليمان حرمت داشت و قسمتى از بنهء خويش را با كسانش پيش سفيان بن سليمان ازدى جاى داد . گويد : وهيب بن عبد الرحمان پيش سليمان رفت و گفت : « اينك يزيد بن مهلب و برادرانش در منزل منند كه از حجاج گريختهاند و به تو پناه آوردهاند . » سليمان گفت : « آنها را پيش من آر كه در امانند و تا من زندهام هر گز كسى به آنها دست نخواهد يافت . » گويد : پس وهيب آنها را پيش سليمان برد كه به جايى امن رسيده بودند . حسن بن ابان عليمى گويد : در آن اثنا كه عبد الجبار ، يزيد و همراهانش را به راه مىبرد عمامهء يزيد بيفتاده بود و چون متوجه نبودن آن شد گفت : « اى عبد الجبار بازگرد و عمامه را براى ما بجوى » عبد الجبار گفت : « كسى چون مرا به چنين كارى وانمىدارند » مهلب سخن خويش را تكرار كرد و او نپذيرفت ، مهلب با تازيانه به دو زد كه عبد الجبار نسب خويش را بگفت و يزيد شرمگين شد . راوى گويد : حجاج نوشت كه خاندان مهلب در مال خداى خيانت كرده بودند و از من گريختند و به سليمان پيوستند . گويد : خاندان مهلب پيش سليمان رفته بودند ، اما به كسان دستور داده شده بود كه آماده شوند كه سوى خراسان روان شوند كه پنداشته بودند يزيد سوى خراسان رفته كه مردم آنجا را به فتنه اندازد . و چون وليد از محل يزيد خبر يافت كار در نظر وى آسان شد اما به سبب مالى كه يزيد برده بود خشمگين شد . گويد : سليمان به وليد نوشت كه يزيد بن مهلب پيش من است و او را امان دادهام ، سه هزار هزار به عهده دارد ، حجاج ششهزار بدهكارشان كرده بود كه سه هزار